بعد از تصویب پروپوزال هیچ کاری نکردم ... بهتر بگم بعد از آزمون جامع ... دقایق و ساعتها روزها و ماهها داره مثل برق و باد می گذره و من کم کم به این نتیجه می رسم که آیا اصلا امیدی به پایان نامه هست ... سال ۸۹ که یا المپیاد دانشجویی بود بعد هم جشنواره مطهری و همایش دوازدهم و ... خلاصه برنامه ای داریم ... امسال دلم خوش بود شاید فرصتی پیش بیاد برای پرداختن به  پایان نامه که به لطف وزارتخانه حسابی درگیر طرح رتبه بندی آموزشی شدیم و ظاهرا تا پایان شهریور ماه درگیر هستیم ... دقیقا یک سال تا مهلت دفاع از پایان نامه وقت دارم در حالیکه حتی یک قدم هم برنداشتم ... نمیدونم ... واقعا نمیدونم چه باید کرد ... وقتی به پستهای قبلی نگاه می کنم ... جز گلایه چیزی نیست ... نمی خواستم این پست رو هم اینطور بنویسم ولی فکر کردم شاید برون ریزی استرس کمی در وضعیتم تغییر ایجاد کنه ... این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ... کاش بیاد روزی که همه این دقایق خاکستری طولانی تموم بشه ... میشه آیا !!!  پنجشنبه ۱۹/۳/۱۳۹۰    ساعت ۱۳


  سال نو مبارک ... امید که سال نو سر شار از لحظات زیبا و خاطرات ماندگار برای شما باشد. 


 و بالاخره پایان داوري پروپوزال!    ۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۹

از روز ۱۰ اسفند ماه به همراه خانم دکتر رضایی و آقای لطفی از شیراز راهی سنندج شدیم برای ارائه مقاله... این اولین بار بود که به سنندج میرفتم و با وجود اینکه می گفتن این فصل سال باید خیلی سرد باشه اما رفتیم و هوا هم عالی بود. ۱۱ و ۱۲ اسفند ماه ۱۳۸۹ سمینار مراکز توسعه آموزش علوم پزشکی بود و خیلی خوش گذشت. توی اون چند روز آقای شفیعیان مار ور به آبیدر برد. خودمون هم بیشتر به بازار سنتی سرپوشیده سرزدیم و من تا میتونستم از پارچه های پولکی لباس محلی در رنگهای متنوع خریدم ... هرچند نمیدونستم قراره باهاش چی کار کنم اما سوغات سنندج بود دیگه ! ... خلاصه جمعه شب برگشتیم تهران و سه شنبه ۱۷/۱۲/۸۹ بعد هم برای شیراز بلیط داشتیم. بین فاصله شنبه تا سه شنبه باید تکلیف پروپوزالمو روشن می کردم. رفتم پیش خانم علی یاری. بهم گفت نگران نباش پروپوزالو خوندن فقط باید جلسه رو هماهنگ کنم ! .... حالا ۱۵ اسفند ماه بود و دقیقا از زمان آماده شدن پروپوزال ۵/۳ ماه و از زمان ارسال برای داوری ۵/۲ ماه می گذشت. وقتی با یکی از داورام تماس گرفت ایشون گفتند کدوم پروپوزال؟! اسمش برام آشنا نیست ؟!!! ... منو بگی !!! ... نمیدونستم چی باید بگم ... همون موقع برای داور و یکی از استاد مشاورام (آقای دکتر پرداختچی) که تازه از آمریکا تشریف آورده بودند پرینت گرفتم و بنا شد تا فردا بخونن و بالاخره جلسه دفاع پروپوزال سریع تشکیل بشه... خلاصه فردا شد و روز ۱۶ اسفند ماه با حضور دکتر ابوالقاسمیُ دکتر صباغیانُ دکتر پرداختچیُ دکتر فتحی و پیشنهادات غیابی دکتر فراست خواه جلسه تشکیل شد و بعد از بیان اصلاحات مورد نیاز بالاخره پروپوزالم تصویب شد. الهی شکر ... ۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۹  ساعت ۳۰/۱۲  ظهر  - انشالله خدا کمک کنه ... تازه اول راهه

 


شروع داوري پروپوزال!     ۳۰ آذرماه ۱۳۸۹

امروز زنگ زدم دانشكده به خانم علي ياري كه ببينم جلسه بعدي داوري پروپوزالها چه زمانيه؟ كلي سرم داد زد  و گفت پس كي مي خواي بفرستي ؟ ۲۰ دقيقه ديگه جلسه شروع ميشه !!!  فايل پروپوزالو سريع براش ايميل كردم و اونم در آخرين فرصت امضاهاشو گرفت و بالاخره قبل از اتمام جلسه يك نسخه از پروپوزالم رفت تو جلسه داوري ... خدا خيرش بده خانم علي ياري رو و همين طور دكتر ابوالقاسمي و خانم دكتر صباغيان كه واقعا منو درك كردند ... انگار وقتي خودم نيستم كارا بهتر پيش ميره ... بالاخره در آخرين جلسه آخرين روز پاييز جوجه هامو شمردم يه وقت گم نشن... اما خدايا مثل هميشه به دادم رسيدي ها !!!  حالا بايد منتظر نتيجه داوري باشم ... خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خير كنه انشالله


۳۰ آذر ماه ۱۳۸۹ سه شنبه صبح ساعت حدود ۳۰/۱۰ صبح


 

پاییزخواهد آمد و خاطرات دانشجویی را برگ برگ ورق خواهد زد

  

و شما دراوج لبخندها به گذشته حسادت خواهید کرد ... روزت مبارک دانشجو ! 

 


 

کاملا غیر آکادمیک ! 

امروز حالم اصلا خوب نبود ... و فکرم خیلی مشغول ... زمان زیادی باقی نمونده و پروپوزالم چندان آماده نیست ... رفتم دانشکده بلکه بتونم یه کم اطلاعات بگیرم و جستجوی منابع کنم تا پروپوزالمو جمع و جور کنم ... رفتم کتابخونه مرکزی مسیر ورود کتابخانه عوض شده بود ... مسئول کتابخونه گفت یه کارت شناسایی بده ... منم دادم ... اونم بهم یه کلید داد ... نمیدونستم از کجا بیام تو ... بعد کلی که یاد گرفتم ورود و خروج کجاست راه افتادم برم تو کتابخونه ... مسئول کتابخونه گفت خانم کیفتونو بزارید تو صندوق بعد برید تو ... دوباره برگشتم بیرون ... یه اشاره کرد به کلید ... تازه متوجه شدم این کلید همون صندوقه هست که باید کیفمو توش میزاشتم ... دوباره رفتم بیرون و وسایلمو گذاشتم تو صندوق و اومدم تو ... خواستم یه عنوان پایان نامه سرچ کنم ... کلا یادم رفته بود از کجا باید شروع می کردم ... کارت کتابخونه هم نداشتم ... خودم فکر می کردم چند ماه پیش حتما ثبت نام کردم ولی مسئولش سیستمو چک کرد گفت ما اصلا چنین اسمی نداریم ... متوجه شدم اصلا برای ثبت نام هم نیومدم ... فکر کن !!!!!  دانشجوی ترم ۵ حتی عضو کتابخونه هم نشده باشی ! ... بالاخره با کلی سردرگمی رفتم تو کتابخونه ... یه پایان نامه سرچ کردم و طبق شماره اش رفتم که از توی طبقه بردارم ... مسئول مخزن گفت خانم به اون آقا که مسئولشه بگید براتون میاره شما نباید وارد مخزن بشید! ... دردسرتون ندم بالاخره پایان نامه رو بهم داد ... یه هو صدای موبایلم بلند شد ... یادم رفته بود خاموشش کنم ...  دانشجوهایی که اونجا بودند کلی بهم چشم غره رفتند ... دیدم فایده نداره اصلا تمرکز نداشتم ... دغدغه نوشتن پروپوزال و اون همه کاری که تو مرکز دارم و ... رفتم پایان نامه رو تحویل بدم ... مسئول مخزن گفت لطف کنید پایان نامه رو تحویل اون میز بدید و کارتتونو بگیرید ... تازه متوجه شدم قبل از گرفتن پایان نامه باید یه کارت گرو میگذاشتم که نگذاشته بودم ... بی صدا پایان نامه رو گذاشتم رو میز و از کتابخانه رفتم بیرون ... می خواستم اون کلید اولیه رو بدم به مسئول کتابخونه ... خودش متوجه شد گفت کیفتو از صندوق برداشتی ! ... یادم افتاد اول باید کیفمو بر میداشتم بعد کلیدو تحویل میدادم ... خلاصه که  امروز فهمیدم چقدر از درس و کتاب و دانشجویی دور شدم ... یک روز کاملا غیر آکادمیک ... خدایا پروپوزالم تصویب بشه ... قول میدم دیگه دانشجوی خوبی بشم ... به خدا دیگه کارامو سر وقت انجام میدم ... اینبارو هم کمکم کن !

۲۴/۸/۱۳۸۹  ساعت ۲۱:۳۰  شب تهران


 

پروپوزال ... ! 

این روزها روزهای سختیه ... فقط تا ۳۰ آذر فرصت دارم پروپوزالم به تصویب رسیده باشه ... و الا اخراج !!! چند روز پیش  نامه اش اومد دم در خونه ... قرار بود این اولتیماتوم رو برای همه بفرستند ... هنوز غیر دو نفر هیچ کدوم از بچه های هم دوره پروپوزال تحویل نداده ... اما فقط برای من نامه اومده !!! تازه راه من از همه دورتره ولی نامه اش زودتر رسیده ... اینم از شانس منه ... حتما فکر کردن خیلی بی خیالم ... الان ۵ ماهی میشه اصلا دانشکده نرفتم یعنی دقیقا بعد از آزمون جامع ... امروز که ۲۲ آبان ۸۹ تازه دارم فیش برداری می کنم ... در حال حاضرتهرانم برای ماموریت اداری اومدم ... دلم می خواست برم دانشکده ... اصلا روم نمی شد برم پیش استاد ... بعد از چند ماه بری پیش استاد راهنمات بعدم بگی سلام ... علیک سلام ! من هنوز پروپوزالمو آماده نکردم ! ... خدایا خودت کمک کن و الا به من امیدی نیست ... میشه یعنی یه روز این دوره دکتری تموم شه آیا ؟؟؟؟ البته انشالله ختم به خیر ! ... توصیه می کنم هیچ وقت توی دوره دکتری شاغل نباشید ... فقط درس بخونید ... واقعا خیلی خیلی خیلی سخته  

 


باز هم اشتياق ماه مهر ... ! 

باز هم ماه مهر از راه مي رسد ... پر از نستالژی های کودکانه دبستان ... کیف کوله پشتی های رنگی ... پاک کن های عروسکی با بوی توت فرنگی که همیشه دوست داشتم گازشون بزنم ... مدادرنگی های ۲۴ تایی دوطبقه که داشتنش روزی غایت آرزوی من بود ... کلاس اول دبستان ... روپوش آبی کم رنگ ... یقه توری سفید ...  دفتر های مشق کاهی و ۱۰۰ بار نوشتن از روی کلمات ... که بهتر یاد بگیریم و ...  نمیدانستیم که این شاید آغاز اولین تکرار های زندگی ما باشد... و دوران راهنمایی که منو همیشه یاد کتاب قلاب ماهی می اندازه ... و یادم هست زنگ تفریح هر روز مشتاقانه دور هم می نشستیم تا نرگس برامون از کتابهای رمانی که تابستون خونده بود تعریف کنه ... مهرماه همیشه با اشتیاق و انتظار همراه بود ... بوی کاغذ ... بوی تازگی ... کتابفروشی نور ... که با چه شوقی ازش لوازم التحریر می خریدیم ... و همه چیز تا کرده و آماده ... تا فردا ... تا اول مهر ... حالا از آن زمانها سالها می گذره و باز هم ماه  مهر مثل همیشه از راه میرسه ... اما ... چند روز پیش بعد از مدتها رفته بودم مسافرت ... دقیقا نزدیکای فردوس بودیم که موبایلم زنگ زد ... ساعت یک ظهر بود ... خانم هاشمی مسئول آموزشمون بود ... بعد از کلی که شناختمش بهم گفت ... مگه شما نمی خواهید انتخاب واحد کنید؟!!! فقط ۲ ساعت دیگه وقت دارید و الا این ترم ثبت نام نمیشید ! ... خدای من ... تازه یادم افتاد ... منم دانشجویم ... اما اونجا وسط بر بیابون !!! چی کار می کردم ... دو خط از شارژ موبایلم هم بیشتر نمونده بود ... فقط زنگ زدم سعیده و آي دي پسووردمو دادم و گفتم برام ثبت نام كن ... نيم ساعت بعد پيامك داد : ( تموم شد ... ثبت نام شدي) ... و به اين ترتيب يك ترم ديگه هم دانشجو شدم !!!

۱ مهرماه ۱۳۸۹  ساعت ۱۶:۵۰  عصر پنجشنبه

 


دومین المپیاد علمی دانشجویان علوم پزشکی از نگاه خودم !

این ماههای گذشته و بخصوص ۱۰ روز گذشته ماهها و روزهای خیلی خیلی پرکاری بود. به محض اینکه آزمون جامع تموم شد و از تهران برگشتم کارای المپیاد شروع شد. البته ما کلا در مرکزمون روزهای آرام بسیار کم داریم ... این روزها به شدت درگیر برگزاری دومین المپیاد علمی دانشجویی علوم پزشکی بودیم ... کار با دانشجو و برای دانشجو همیشه جالبه هرچند خیلی غر می زنند ... اما باز هم خوبه ... المپیاد در طی یک هفته و در دو مرحله انفرادی و گروهی برگزار شد. در دو روز اول دانشجو ها در طی ۵ امتحان پیاپی با هم رقابت کردند که سوالات اغلب از نوع مفهومی بود و با توجه به اینکه در علوم پزشکی معمولا همه چیز عینی و قابل سنجش و دانش محوره و کمتر به مباحث مفهومی و استنباطی توجه می شد چنین آزمونی پدیده جدید و سختی به نظر می آمد. این دومین المپیاد دانشجویی سراسر کشور بود که سال گذشته در اصفهان و امسال در شیراز برگزار شد. یادم رفت بگم این المپیاد در سه حیطه استدلال بالینیُ با موضوع اورژانس و تروما ... حیطه تفکر علمی در علوم پایه با موضوع سلولهای بنیادی ... و حیطه و استدلال و تصمیم گیری در مدیریت با موضوع عدالت در نظام سلامت برگزار شد و هدفش این بود که دانشجویان این بار نه با رویکرد حفظی و دانشی بلکه به صورت مفهومی و استدلالی مباحث علوم پزشکی رو مورد بحث و نقد قرار دهند.  مرحله گروهی خیلی سخت و سوالات خیلی سنگین بود ... و معمولا دانشجویان باید به صورت گروهی ابعاد مختلف یک مساله مدیریتی یا سناریوی یک بیماری و یا یک موضوع تحقیقاتی رو مورد بررسی قرار می دادند ... حل مساله می کردند ... نقشه مفهومی میکشیدند ... فرضیه سازی می کردند ... بعد فرضیه ها رو آزمون می کردند و ... . البته این المپیاد درسهای زیادی را برای اساتید هم در بر داشت. خیلی خیلی جالب بود که دانشگاههایی مثل زاهدان و شاهد و جهرم و ارتش تونستند به مرحله گروهی استدلال بالینی راه پیدا کنند و مقام کسب کنند در حالیکه خیلی از دانشگاههای بزرگ حتی نتونستند وارد مرحله گروهی بشوند که بسیار جای تامل و تعمق داره !!!! ... اما در گروه مدیریت که به نظرم خیلی آزمون سخت و سنگینی بود دانشجویان در طی مراحل متعددی موضوعات مربوط به عدالت در سلامت را در سه سطح مفاهیم و کاربرد و تفسیر مورد نقد و بررسی قرار دادند و حاصل کار نهایی آنها در عصر روز آخر ارائه شد ... به یه چیزی که به نظر من می رسید این بود که گروههای که از رشته های مختلف در بین اونها بود خیلی موفق تر بودند تا گروههایی که تک رشته ای بودند. مثلا گروه دانشگاه تهران و ایران هم رشته مدیریت بهداشت و درمان داشتند و هم رشته پزشکی و هم داروسازی و شاید به خاطر همین خیلی همه جانبه تر و با  رویکرد بین رشته ای موضوعات رو مورد بررسی قرار داده بودند و هم افزایی بیشتری داشتند در حالیکه گروههای شیراز و مشهد و کرمان که هر سه نفرشون یا پزشکی بودند و یا همه مدیریت علیرغم توانمندی های خیلی خوبشون در مراتب بعدی قرار گرفتند. البته یه چیزی دیگه هم بود ... و اون ترکیب جنسی گروهها بود که به نظر من خیلی مهم بود. گروههایی که هم دختر و هم پسر در گروهشون بود کامل تر تونسته بودند موضوعات رو مورد بررسی قرار بدهند و هم با دید کل نگر و هم جزء نگر به موضوع پرداخته بودند  و باز نکته دیگری که در این المپیاد خیلی برام جالب بود اینکه در آزمون مدیریت و زمان ارائه پاورپوینتها که حاصل کار گروهی بچه ها ارائه می شد یک چک لیست به همه گروههای دانشجو ها داده شد و از اونا خواستیم که گروههای رقیب رو ارزیابی کنند. نتایج این ارزیابی خیلی خیلی جالب بود و علیرغم رقابتی که بین گروهها بود و هر گروه در پی حذف گروه مقابل بود اما قضاوتها خیلی جالب و دقیق و مستدل و منصفانه به نظر می رسید البته هنوز داده های این چک لیستها رو کامل تحلیل نکردم اما یک نگاه اجمالی که انداختم به نظرم میرسید حتی در بعضی موارد دانشجو ها از اساتید هم منصف تر هستند و گاهی به نکاتی توجه می کنند که شاید از دید اساتید هم دور باشه ... به نظرم اگر این هوش و توانمندی و تعالی طلبی و انصاف در دانشجو ها بمونه میشه امیدوار بود آینده خیلی بهتر از امروز باشه ... انشالله ...

  ۱۷مرداد ۱۳۸۹  ساعت ۸:۵۵ صبح

 


آخرین آزمون جامع شفاهی

امروز سه شنبه ۸ تیر تولدم بود و آخرین امتحان شفاهی جامع رو هم دادیم ... جلسه خیلی خوب بود... خانم دکتر صباغیان آقای دکتر ابوالقاسمی آقای دکتر قهرمانی خانم دکتر عارفی و روبروم آقای دکتر فتحی نشسته بودند ... امروز احساس خوبی داشتم ... همراه اول اولین کسی بود که تولدم را همون اول صبح تبریک گفت... خدایا به خاطر یه روز خوب دیگه ازت ممنونم

سه شنبه:  ۸ تیر ۸۹  دقیقا ۱۱:۵۰ شب ... الان تقریبا یه همچین حسی دارم  

 


آخرین آزمون جامع کتبی

امروز آخرین امتحان جامع دکتری رو هم دادیم ... دلم نمی خواست برگه امتحانم رو تحویل بدم ... یک حسی داره وقتی آخرین امتحان آخرین مقطع تحصیلی تونو میدید ... نمیدونم ... چیزی شبیه تموم شدن ... و شاید هم یک آغاز مبهم ... امروز یاد کلاس اول دبستانم افتادم ... و اولین معلمم ... خانم ذکاوت ... چقدر زود گذشت با همه طولانی بودنش و البته خیلی راهه تا معلم ! شدن ... امروز یاد این شعر هم افتادم و فکر می کنم احساس این لحظه منو خوب بیان کرده: باید کتاب را بست باید بلند شد... در امتداد وقت قدم زد... گل را نگاه کرد... ابهام را شنید !... باید دوید تا ته بودن...باید به بوی خاک فنا رفت...باید به ملتقای درخت و  خدا رسید.... باید نشست...  نزدیک انبساط... جایی میان بیخودی و کشف !

 چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 23:7 

 


 حس قبل از آزمون جامع ! 

 امتحان جامع داشته باشي ... هيچي هم نخونده باشي ... كار هم از هر طرف ريخته باشه رو سرت ... حال درس خوندنم كه نيست ...  تو باشي چي كار مي كني ؟ ... ديشب كتاب آموزش عالي و جزوه برنامه ريزي نيروي انساني و ۳ فصل از كتاب توني بوش رو يه جا خوندم !!!!! ... حالا چقدر فهمیدم بماند !... هنوز روش تحقيق هيچي ... خداي من كاش اين روزها زودتر مي گذشت ... پايان نامه هم هيچ كاري نكردم حتي از بابت موضوع هم مطمئن نيستم ...  فقط دلم مي خواست اينا رو بنويسم ... اميدوارم بعد از ظهر ۸ تير وقتي همه اين روزهاي پر استرس تموم شد ... از خوندن اين پست احساس خوبي داشته باشم ... ۸ تير تولدمه ... چه روز با شكوهي بشه !!!! 

چهارشنبه ۹خرداد1389ساعت ۱۲:۱۹

  



:: موضوعات مرتبط: * خاطرات پایان نامه دکتری، * وقتی پایان نامه می پیچید، * خاطرات از نوع آموزش عالی
ن : زهرا كريميان
ت : یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.