این روزها حسابی درگیر پایان نامه هستم. داده های مربوط به رشته های مهندسیُ علوم انسانی و علوم پایه تمام شد البته به خون جگر! اما از علوم پزشکی خیالم راحت بود و فکر می کردم دانشگاه محل کارمه و خوب حتما خیلی راحت تر تموم میشه ... تازه فهمیدم اصلا اینطور نیست!. پرسشنامه های دانشکده پزشکی رو توزیع کردم ... اما وقتی رفتم دانشکده پرستاری ... معاون پژوهشی دانشکده فرمودند که باید معرفی نامه از معاونت پژوهشی دانشگاه ببرم ...اول رفتم پیش معاون آموزشی دانشگاهمون که نامه ای برای معاونت پژوهشی بنویسند... ایشون نامه معرفی را نوشتند ... رفتم پیش معاونت پژوهشی... فرمودند ... ما مشکلی نداریم همه این بگیر و ببند ها برای تایید پرسشنامه شما توسط حراست دانشگاهه ... یک نامه دادن که برم حراست ... رفتم ... فرمودند باید ۴۸ ساعت منتظر باشید ... بعد پرسشنامه شما چک میشه ... اگر لازم باشه بخش هایی اش حذف میشه ! ضمنا کارت شناسایی شما اینجا میمونه تا انشالله دفاع کنید ...
:: موضوعات مرتبط:
* خاطرات پایان نامه دکتری،
* وقتی پایان نامه می پیچید
مصاحبه با اساتید
از اول مهرماه که آمدم تهران تا به امروز حسابی درگیر مصاحبه ها بودم ... هر مصاحبه ای برام یک دنیا درس داشت ... فکر می کنم بشه هرکدومشو به صورت یک مطالعه موردی به یک مقاله تبدیل کرد ... هرچند مطمئنم محتواشو نمیشه جایی چاپ کرد ... مبنای کارم این بود که تفاوتهایی را در حوزه رشته ای های مختلف بررسی کنم اما جالبه که وقتی دغدغه ها را در سطح کلان بررسی می کنی می رسی به اینجا که آسمان همه جا یک رنگه ... گاهی حتی تمثیل هاُ مثالها و اعداد... همه عین همه ... انگار داری با یک نفر چند بار مصاحبه می کنی ... اونی که استاد چندین و چند ساله حقوق میگه ... همونیه که استاد چندین و چند ساله معماری میگه و مکانیک و برق و شیمی و علوم تربیتی و زمین شناسی و پزشکی و جامعه شناسی و فیزیک ... البته این تنها چیزی نبود که تا حالا دریافت کردم ... اصل پایان نامه و سوالات پژوهشی یک طرف ... که الان اولویت دوم منه ... وقتی میبینی این دغدغه ها و دردها از زبان چه کسانی مطرح میشه ... واقعا به فکر فرو میری ... که ما داریم به کجا می ریم ... تازه اگر اصل بر بی نام بودن مصاحبه شوندگان نبود .. شاید اینکه این دغدغه ها از زبان چه کسانی بر می آد خودش موضوع تحقیق دیگری بود با موضوع دیگری ... بگذریم ... دایره موضوعی ام هر روز داره اونقدر بزرگتر میشه که موندم همین بخش کیفی رو چطور جمع کنم و حالا تازه بخش کمی هم مونده ... تا خدا چه خواهد و چه پیش آید ...
شنبه ۲۲ مهرماه ۱۳۹۱ - دانشکده - کانکس دانشکده
آنچه گذشت
روند پایان نامه به نظرم چیزی شبیه اکتشافه ... اول کار فقط میدونی دنبال یک چیزی هستی ... ولی هنوز اونقدر مطمئن نیستی ... حتی موضوع هم برات چندان روشن نیست - حد اقل در مورد خودم اینطور بود - مثل قدم زدن در فضای مه آلود ... - برای من به خصوص - از اول دوره دکتری تا به حال همینطور بوده ... هیچ وقت نشد که بتونم پبش بینی بلندی از وضعیتم داشته باشم یا بتونم یک آینده دور را تخمین بزنم ... آنقدر شرایطم متغیر بود که فقط می تونستم در یک فضای مبهم تنها نیم متر جلوی پاهامو رو ببینم و بر اساس اون قدم بردارم ... خیلی چیزها رو پیش بینی کردم و خیلی اوقات هم تخمینم درست بود اما همیشه متغیرهایی در محیط هست که نمی گذارند روند مسیر به همون شکلی پیش بره که تو می خواهی ... چیزهایی نه فقط از جنس موانع و مشکلات ... چیزهایی که گاهی مفهوم و فلسفه زندگی رو برات تغییر میده ... و اگر در گذرگاه فلسفه گیر بیوفتی ... همونجا ماندگار میشی ... و دیگه نمیتونی بقیه مسیر رو دنبال کنی ... وقتی به عقب بر می گردم می بینم تقریبا دو سال رو از دست دادم ... سه ترم اول دروس تئوری داشتیم ... و بعد هم که درسهای تئوری تموم شد ... آزمون جامع ... در ۲۶ خرداد ماه ۱۳۸۹ ... که البته وقتی براش نگذاشتم اما مثل یک دغدغه ذهنم رو درگیر کرده بود ... تا اواسط تیر ماه هم تعیین عنوان پایان نامه ... آذرماه ارائه پیشنویس پروپوزال که بالاخره در اواخر اسفندماه ۱۳۸۹ تصویب شد ... این وسط به نظرم همه چیز مرتب جلو رفته ولی وسطهاش خیلی جای خالی هست... و می تونستم خیلی کارا بکنم ... البته درست در همین زمان بود که یک کنگره آموزش پزشکی ... یک المپیاد علمی و دو جشنواره آموزشی برگزار کردیم ... حساب که می کنم هیج وقت بیکار نبودم اما پایان نامه فراموش شده بود ... از اردیبهشت ماه ۹۰ هم درگیر طرح رتبه بندی آموزشی علوم پزشکی شدیم ... و خود طرح و تبعاتش تا بهمن ماه ۹۰ طول کشید ... میتونم بگم کار پایان نامه رو تقریبا از اواخر ۹۰ شروع کردم ... خوب ... حالا که اینجام فصل ۱ و ۲ و بخشی از ۳ رو نوشتم ... و تازه دارم مصاحبه ها رو انجام میدم ... ! هفته پیش وقتی رفتم دانشکده پایان نامه ۳ تا از بچه های هم ورودی رو دیدم که دفاع کردند ... ... تازه فهمیدم در چه وضعیتی هستم ... و الان در آغاز ترم ۹ و سال ۵ !!! توی این چند روزی که مصاحبه هامو شروع کردم می فهمم تازه کارم شروع شده ... با این وجود دیروز مصاحبه ای با یکی از اساتید مهندسی دانشگاه تهران داشتم که خیلی عالی بود و خیلی از متغیرهایی که می خواستم از دلش بیرون اومد ... از دیروز انرژی خوبی گرفتم ... وقتی آمدم خوابگاه و ایمیلمو چک کردم ... پیام دکتر توفیقی رو دیدم که برای هفته آینده بهم وقت داده وبودند ... و خیلی خوشحال شدم ... در طی مسیر پایان نامه گاهی شک می کنی ... به موضوعت ... به هدفت ... به روندت ... اما یک جایی توی مسیر هست که به خودت ... موضوعت ... و هدفت ایمان پیدا می کنی ... به نظرم از وقتی آمدم تهران و از محیط کا ر دور بودم ... و مصاحبه هام شروع شده ... این حس درم بوجود آمده ... و این خیلی خوبه ... هرچند دغدغه تکمیل پرسشنامه ها توسط اساتید اون هم ۱۲۰ تا سوال برای ۳۰۰ نفر ... خودش یک غصه دیگه هست ... اما فعلا نمی خوام بهش فکر کنم ... دیروز رفتم آموزش و آیین نامه را کامل خوندم ... تا شهریور سال دیگه وقت دارم مثل بچه خوب دفاع کنم ... اما اگر بیشتر طول بکشه ... بنا به نرخ امروز با دلار ۲۹۵۰ تومن باید یک میلیون پرداخت کنم تازه اگر در کمیسیون باهاش موافقت کنند! ... و من از همین الان دارم ماهی ۱۰۰ هزار تومن در قلک می اندازم ... برای روز مبادا ... که انشالله مبادا !!!!!!!! ... با همه این تفاسیر و دلایل جورواجوری که برای توجیه تاخیر خودم آوردم ... به خودم حق نمی دم ... زمانهای زیادی رو از دست دادم که میشد بهتر استفاده کنم ... اما خوب باید از جایی شروع کرد ... از دیروز تا حالا یک چیز دیگه رو هم فهمیدم ... اینکه من تحقیق کیفی رو خیلی دوست دارم و اگر قرار باشه برای موضوع پایان نامه ارشدم در علوم پزشکی که همزمان باید انجام بدم چیزی انتخاب کنم ... حتما کیفی خواهد بود .. بخصوص اون چارچوب مفهومی که آخرش درمیاد رو خیلی دوست دارم ... از الان دارم برای روابطی که بین متغیرام هست شکل می کشم ... این قسمت کار جذابه ... کم کم داره خودشو نشون میده ... امیدوارم نتایج بخش کمی ... بخش کیفی رو تایید کنه .. میتونم بگم از الان براش یک اسم هم انتخاب کردم ... این چند روز حال خوبی داشتم ... در مسیر پایان نامه یک چیز دیگر را هم فهمیدم .. اینکه هرچه بیشتر به دانشکده و محل تحصیل نزدیک باشی ... حتی اگر توی دانشکده خبری هم نباشه ... پایان نامه ات بهتر پیش میره ... وقتی از محیط دور میشی ... پایان نامه از خاطرت محو میشه ... باید در فضای هرچیزی قرار بگیری تا رویداد اتفاق بیافته ... اینها را نوشتم ... شاید در روزگار دیگری ... بخندم به این روزهای پردغدغه ... اما با این اوضاع و احوال مملکت و بالارفتن ثانیه ای نرخ ارز و دلار و طلا و خبرهای خوشی که هر روز ذوق زده مان می کند .. ترسم یک روزی این دستنوشته های خاکستری را بخوانم و بگویم ... آ آ آ ی ... یادش بخیر ... چه روزگاران خوشی داشتیم !!! ... (خدایا تو این قسمت رو جدی نگیر لطفاْ).
۱۱ مهرماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۵۵ ظهر - تهران - دانشکده
تایید فرم مصاحبه
امروز بعد از چند ماه رفتم دانشکده ... اولش یک جلسه با استاد راهنمایم دکتر ابوالقاسمی داشتم که تقریبا فرم مصاحبه را تایید کردند و با آرامشی که داشتند کمی از استرس هام کمتر شد ... با این همه کم کاری که تا حالا داشتم هیچ وقت نشده بهم غر بزنند ... همیشه آرام و صبور و با طمئنینه ... فکر میکردم دکتر پرداختچی آمریکا باشند اما صداشونو که از طبقه پایین شنیدم کلی ذوق کردم ... یک نسخه از سوالات رو بهشون دادم ... صحبت کردن با دکتر پرداختچی عالیه ... و کلی انرژی می گیرم از اینکه فقط چند دقیقه حرف بزنه ... چهره اش همیشه آمیزه ای از نشاط کودکی و تجربه استادی است ... چیزی که کمتر میشه هردوشو یک جا توی یک نفر پیدا کرد ... و من حالا هم به کمی نشاط نیاز دارم و هم تجربه .. امروز روز خوبی بود ... فقط حیف که دکتر صباغیان نبودند ... بعد از بازنشستگی شون خیلی کمتر دانشکده میان و این خیلی حیفه ... فردا اولین مصاحبه ام رو با دکتر یمنی شروع می کنم ... صحبت کردن با او همیشه برام جالب و آموزنده است ... میدونم که تاثیر خیلی خوبی روی روحیه ام و روی کارم خواهد داشت ... منتظرم تا فردا ...
دوشنبه سوم مهرماه ۱۳۹۱ ساعت ۲۴ شب - تهران خوابگاه وصال
فصل دوست داشتنی پاییز
باز هم پاییز آمد ... با خاطراتی مملو از روزگاری دور ... که همیشه برایم عطر توت فرنگی پاک کنهای عروسکی ... بوی کاغذ کاهی ... مداد رنگی های نوک تیز و هم قد ... مدادتراش فلزی ! ... لباسهای یک رنگ و ... دخترکانی شاد و سرخوش ... را تداعی می کند ... آن روزها که سر به هوا کیفها را می چرخاندیم و می خواندیم ... از در خانه تا مدرسه ... بی هیچ سرویس مدرسه ای! ... تا زودتر به هم برسیم و از یک دنیا حرف ناگفته چند ماه تعطیلی ... که روی دلمان قلمبه شده بود ... یک ریز و پی در پی برای هم تعریف کنیم ... و حالا باز هم فصل زیبای پاییز از راه رسید ... اولین روز پاییز در راه شیراز - تهران بودم ... یک ماه مرخصی گرفتم ... امیدوارم بتونم مصاحبه هایم را انجام بدم ... این تنها فرصت منه ... از آبان هم کلاس دارم و هم کارآموزی و دیگه امکان آمدن به تهران نیست ... اگر بتونم مصاحبه ها را تموم کنم بخش مهمی از کار رو انجام دادم ... آبان ماه هم اگر خدا بخواد دکتر کجوری - رئیسمون - تشریف می برند آمریکا ... برای یک دوره آموزشی جراحی... و این برای من تقریبا یک امداد غیبی به حساب میاد ... هرچند که از آبان تا بهمن پشت سر هم مرکزمون در گیر آموزش پزشکی مبتنی بر شواهد هست و در ازدحام کارهای این چند ماه خیلی هم نمیشه طعم شیرین این امداد غیبی را احساس کرد ولی کلا حضور دکتر کجوری یعنی یک کار جدید همراه با یک انفجار جدید ... و به هرحال اگر این دوره آموزشی در بلاد کفر! درست بشه حداقل از انفجارهای جدید و پس لرزه هاش تا یک ماهی خبری نیست ... و البته میدونم این دوره برای خود دکتر هم خیلی مهم بود ... سفرشون به سلامت و تا باشه از این سفرها ... فردا میرم دانشکده ... بعد از مدتها دوباره یادم بیاد دانشجویم! ... انشالله ماه مهر ماه پربرکتی برای همه و بخصوص خودم باشه ... امید به خدا ... آها!!! راستی ! وضعیت اتاقم که در پست قبلی تشریح کرده بودم خیلی بهتره ... یک روز کامل طول کشید که تمیزش کنم و حسابی گردگیری کردم ... الان شده مثل یک دسته گل ... از تمیزی برق میزنه ... حال خودم هم کمی بهتره ... همین که یک ماه مرخصی ام ... یعنی همه چی آرووووومه ... من چه قدر خوشبختم ... ببین با چه بهانه های ساده ای می شه شاد بود! ...
یکشنبه ۲ مهر ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۳۷
لیست رتبهبندی دانشگاههای داخلی در سال 1390
رئیس مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری نتایج رتبه بندی دانشگاه ها و مؤسسات پژوهشی ایران را در سال 1390 اعلام کرد و گفت: دانشگاه تهران با امتیاز 100 رتبه اول را در رتبه بندی سال 90 بدست آورده است. در بین دانشگاههای وزارت علوم دانشگاه شیراز ششم و در بین دانشگاههای علوم پزشکی شیراز بعد ار تهران در مقام دوم قرار گرفت.
:: موضوعات مرتبط:
* خاطرات پایان نامه دکتری،
* وقتی پایان نامه می پیچید
حال این روزهای من
روی کمد و جاکتابی ام یک خروار خاک نشسته... دیروز که یکی از کتابامو از روی میز برداشتم ... اینو فهمیدم ... یک مستطیل بزرگ درست شد که دورشو یه عالمه خاک گرفته بود ... درست مثل شابلون ! ... این نشون میداد که چند وقته به کتابا دست نزدم ... آخرین کاری که برای پایان نامم کردم ارسال پرسشنامه اولیه پیش نویس برای دکتر ابوالقاسمی استاد راهنمام بود ... حدود یک ماه و نیم پیش ... اما هنوز خبری نیست ... نمیتونم حرفی هم بزنم ... ۴ ساله من هیچ کاری نکردم ... حالا یک ماه هم استاد راهنما نخونده باشه ... چی میشه ! ... توی اتاقم انگار نارنجک ترکوندی ... کتابهای هنری که از کرمان آوردم یک طرف ریخته ... روزنامه و مجله ها ... کتابهایی که باید برای بچه ها ترم آینده تدریس کنم یک طرف دیگه هست ... لپ تاپم که دیگه از تمیز کردن گذشته باید حمومش بدم ... دو تا مقاله نیمه کاره دارم که باید تصحیح کنم ... یک اخطار شفاهی از گروه آموزش پزشکی شیراز گرفتم که چرا تا حالا موضوع پایان نامه ام رو مشخص نکردم ... اما الهی شکر کتابهای درسی ام نه غباری روشون نشسته و نه نیازی به تمیز کردن دارند ... چون هنوز اون بقچه قلمکار قدیمی که روشون انداخته بودم همچنان هست ... یک درس مدیریت کیفیت در یادگیری الکترونیکی رو هم که مقاله اش رو نوشتم و محتوای الکترونیکش رو هم آماده کردم باید ضبط صدا کنم و به عنوان تکلیف کلاسی ارشدم ارائه بدم ... دیروز دندون آسیام شکست ... خیلی بدجور ... زبونم موقع حرف زدن تو دندونم گیر می کنه و نمیتونم به راحتی حرف بزنم ... برای همین صدا گذاری روی درس آفلاینم دچار مشکل شده ... امروز ساعت ۷:۳۰ عصر نوبت دندانپزشکی دارم ... واقعا اتاقم جای سوزن انداختن نداره ... دو تا کاناپه اضافی هم تو اتاق داداشم زیادی بود که به زور به من انداخت و خودشو خلاص کرد ... خلاصه اوضاع مکانی اینه ... اوضاع زمانی هم ۴ سال از دوره دکتری ام گذشته و حداقل یک سال نیم دیگه کاردارم ... اوضاع کاری هم که دیگه هیچ نپرس ... خوب! این از دو بعد اصلی مکان و زمان ... اما می مونه اوضاع روحی ... این روزها گاهی دلم برای لحظه ای خندیدن ساعتها انرژی صرف می کنه ... اما آخرش چاره ای جز بی خیالی نیست ... اون هم آخر بی خیالی ... دقیقا آخرش ... توی زندگی ام هیچ وقت از بازی های کامپیوتری خوشم نیومده بود .. به جز سه دفعه ... اولین بار درست زمان انجام پایان نامه ارشدم ... بار دوم دقیقا وقتی آزمون جامع دکتری داشتم و برای اولین بار بازی های گوشی موبایلمو کشف کردم و ۳۶ مرحله شو تا آخرین شب امتحان رفتم
... و حالا توی این اوضاع هم ... Angry birds !!!! ... توی شخصیت های این بازی از اون گلوله سیاه که از ته دل می خنده و منفجر میشه خیلی خوشم میاد ... خدا عاقبت همه رو بخیر کنه ... باید در یک اقدام خودجوش اتاقمو از این وضع بیرون بیارم ... و اگر تونستم خودمو ...
امروز یک شنبه ۱۹ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۰۵ ظهر
چهارمین جشنواره فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی
بعد از سفر کرمان
از ۴ تا ۶ شهریورماه ۹۱ کرمان بودم ... شهری زیبا و تاریخی با عطر گرم ادویه جات ... نگینی در پهنای کویر ... من در تالیف یک کتاب مشارکت داشتم و رتبه دوم را کسب کردم ... اولین بار بود که در جشنواره فرهنگی هنری دانشجویان شرکت می کردم و آن هم خیلی اتفاقی و به سفارش یکی از دوستام ... نمایشگاه خط و خوشنویسی، نقاشی، هنرهای تجسمی، فیلم و تئاتر و وبلاگ نویسی و ... جالب بود ... وقتی تابلوهای خط و نقاشی را نگاه می کردم .... تازه فهمیدم چقدر از آنچه که روزگاری عاشقانه دوست داشتم فاصله گرفتم ... و همیشه گفتم ... فردا! فردا! ... وقتی درسهام تموم شد! ... سالها گذشت ... اما نه این درسها تموم شد ... نه این فردا آمد ... و نه این درسها ما را به جایی رساندند ... بگذریم ... بگذریم ... کرمانیها در جشنواره خیلی تلاش کرده بودند ... مراسم افتتاحیه و بخصوص اختتامیه خیلی خوب و هماهنگ بود ... بخصوص قسمت باستانی کاری پهلوانی ... آن هم اجرای روی سن در آن فضای محدود ... تعدادی از برترین های جشنواره چهارم جوایز خودشونو به زلزله زدگان آذربایجان شرقی اهدا کردند ... در ضمن اوضاع اقتصادی تاثیرشو روی همه چیز از جمله مبالغ جوایز گذاشته بود ... جوایز در مقایسه با سالهای قبل آب رفته بود ... اما در مجموع خوب بود ... هرچند که بعد از این همه سال دیگه هیچ چیز لطف آن سالهای پر نشاط قدیم را نداره ... احساس می کنم آندورفین بدنم ته کشیده ... روزمرگی ... روزمرگی ... روزمرگی ... در این چند روز از موزه هنر، موزه سکه و سازهای سنتی، حمام گنجعلی خان، مسجد جامع کرمان و بازار دیدن کردیم ... و کلمپه شیرینی خوشمزه و مخصوص کرمان ... شب پنجم شهریور ماه میهمان استاندار کرمان بودیم در باغ زیبای شاهزاده ماهان ... باغی بسیار زیبا و با شکوه ... بخصوص در شب ... نسیم خنک و مطبوع ... صدای جوی آب و عمارت قدیمی باغ که تو را می برد به عهد قجری ... خلاصه همه چیز عالی بود ... اما ... به قول خواجه اهل راز ... کی شعر تر انگیزد خاطر که ... بگذریم ... راستی! اسم دوستانی که در این سفر با هم آشنا شدیم رو هم بگم که بعدها یادم بمونه ... ندا مودب(طرح تحقیقاتی)سحر بهرامی نیا(شعر) زهرا یار احمدی(طراحی)نازنین صادقی(خوشنویسی کتابت)و فاطمه دریایی(وبلاگ و تدهیب). یاد همه شون بخیر.
۷ شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۲۲:۲۵ سه شنبه شب
قبل از سفر کرمان
خوب! بالاخره نتایج چهارمین جشنواره فرهنگی هنری دانشجویان علوم پزشکی کشور اعلام شد. در بخش کتاب رتبه آوردم و از ۴ تا ۶ شهریور کرمان هستیم. این اولین باره که در جشنواره فرهنگی شرکت کردم و برام خیلی جالب بود. خودم فکر می کردم داستان کوتاه یا مقاله ام رتبه بیاره. به هرحال خبر خوبی بود. بخصوص که آوردن رتبه در این جشنواره معادل ۷ سال کار فرهنگیه. پس تا ۷ سال دیگه کاری ندارم. دیگه برم به پایان نامه این ور برسم که از ۴ ماه پیش تا حالا یک میلی متر هم از جاش تکون نخورده !
سایت جشنواره فرهنگي دانشجويان علوم پزشكي
۲۳ مرداد ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۲۰ صبح
:: موضوعات مرتبط:
* خاطرات پایان نامه دکتری،
* وقتی پایان نامه می پیچید،
* خاطرات از نوع آموزش عالی
شما که غریبه نیستید .... حتی سفر هم نتونست حال و هوای منو رو بهتر کنه ... از درس و مشق که مدتهاست خبری نیست ... تنها کاری که از دستم بر می آمد پیدا کردن یک بقچه قلمکار قدیمی توی اثاث های کهنه بود که بندازم روی این کتابها و مقالات مربوط به پایان نامه که دیگه قیافه شونو گوشه اتاق نبینم ... از چشمم افتاند ...
:: موضوعات مرتبط:
* وقتی پایان نامه می پیچید،
* خاطرات از نوع آموزش عالی
بعد از تصویب پروپوزال هیچ کاری نکردم ... بهتر بگم بعد از آزمون جامع ... دقایق و ساعتها روزها و ماهها داره مثل برق و باد می گذره و من کم کم به این نتیجه می رسم که آیا اصلا امیدی به پایان نامه هست ... سال ۸۹ که یا المپیاد دانشجویی بود بعد هم جشنواره مطهری و همایش دوازدهم و ... خلاصه برنامه ای داریم ... امسال دلم خوش بود شاید فرصتی پیش بیاد برای پرداختن به پایان نامه که به لطف وزارتخانه حسابی درگیر طرح رتبه بندی آموزشی شدیم و ظاهرا تا پایان شهریور ماه درگیر هستیم ... دقیقا یک سال تا مهلت دفاع از پایان نامه وقت دارم در حالیکه حتی یک قدم هم برنداشتم ... نمیدونم ... واقعا نمیدونم چه باید کرد ... وقتی به پستهای قبلی نگاه می کنم ... جز گلایه چیزی نیست ... نمی خواستم این پست رو هم اینطور بنویسم ولی فکر کردم شاید برون ریزی استرس کمی در وضعیتم تغییر ایجاد کنه ... این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ... کاش بیاد روزی که همه این دقایق خاکستری طولانی تموم بشه ... میشه آیا !!! پنجشنبه ۱۹/۳/۱۳۹۰ ساعت ۱۳
سال نو مبارک ... امید که سال نو سر شار از لحظات زیبا و خاطرات ماندگار برای شما باشد.
و بالاخره پایان داوري پروپوزال!
۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۹
از روز ۱۰ اسفند ماه به همراه خانم دکتر رضایی و آقای لطفی از شیراز راهی سنندج شدیم برای ارائه مقاله... این اولین بار بود که به سنندج میرفتم و با وجود اینکه می گفتن این فصل سال باید خیلی سرد باشه اما رفتیم و هوا هم عالی بود. ۱۱ و ۱۲ اسفند ماه ۱۳۸۹ سمینار مراکز توسعه آموزش علوم پزشکی بود و خیلی خوش گذشت. توی اون چند روز آقای شفیعیان مار ور به آبیدر برد. خودمون هم بیشتر به بازار سنتی سرپوشیده سرزدیم و من تا میتونستم از پارچه های پولکی لباس محلی در رنگهای متنوع خریدم ... هرچند نمیدونستم قراره باهاش چی کار کنم اما سوغات سنندج بود دیگه ! ... خلاصه جمعه شب برگشتیم تهران و سه شنبه ۱۷/۱۲/۸۹ بعد هم برای شیراز بلیط داشتیم. بین فاصله شنبه تا سه شنبه باید تکلیف پروپوزالمو روشن می کردم. رفتم پیش خانم علی یاری. بهم گفت نگران نباش پروپوزالو خوندن فقط باید جلسه رو هماهنگ کنم ! .... حالا ۱۵ اسفند ماه بود و دقیقا از زمان آماده شدن پروپوزال ۵/۳ ماه و از زمان ارسال برای داوری ۵/۲ ماه می گذشت. وقتی با یکی از داورام تماس گرفت ایشون گفتند کدوم پروپوزال؟! اسمش برام آشنا نیست ؟!!! ... منو بگی !!! ... نمیدونستم چی باید بگم ... همون موقع برای داور و یکی از استاد مشاورام (آقای دکتر پرداختچی) که تازه از آمریکا تشریف آورده بودند پرینت گرفتم و بنا شد تا فردا بخونن و بالاخره جلسه دفاع پروپوزال سریع تشکیل بشه... خلاصه فردا شد و روز ۱۶ اسفند ماه با حضور دکتر ابوالقاسمیُ دکتر صباغیانُ دکتر پرداختچیُ دکتر فتحی و پیشنهادات غیابی دکتر فراست خواه جلسه تشکیل شد و بعد از بیان اصلاحات مورد نیاز بالاخره پروپوزالم تصویب شد. الهی شکر ... ۱۶ اسفند ماه ۱۳۸۹ ساعت ۳۰/۱۲ ظهر - انشالله خدا کمک کنه ... تازه اول راهه
شروع داوري پروپوزال! ۳۰ آذرماه ۱۳۸۹
امروز زنگ زدم دانشكده به خانم علي ياري كه ببينم جلسه بعدي داوري پروپوزالها چه زمانيه؟ كلي سرم داد زد
و گفت پس كي مي خواي بفرستي ؟ ۲۰ دقيقه ديگه جلسه شروع ميشه !!! فايل پروپوزالو سريع براش ايميل كردم و اونم در آخرين فرصت امضاهاشو گرفت و بالاخره قبل از اتمام جلسه يك نسخه از پروپوزالم رفت تو جلسه داوري ... خدا خيرش بده خانم علي ياري رو و همين طور دكتر ابوالقاسمي و خانم دكتر صباغيان كه واقعا منو درك كردند ... انگار وقتي خودم نيستم كارا بهتر پيش ميره
... بالاخره در آخرين جلسه آخرين روز پاييز جوجه هامو شمردم يه وقت گم نشن... اما خدايا مثل هميشه به دادم رسيدي ها !!! حالا بايد منتظر نتيجه داوري باشم ... خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خير كنه انشالله
۳۰ آذر ماه ۱۳۸۹ سه شنبه صبح ساعت حدود ۳۰/۱۰ صبح
پاییزخواهد آمد و خاطرات دانشجویی را برگ برگ ورق خواهد زد
و شما دراوج لبخندها به گذشته حسادت خواهید کرد ... روزت مبارک دانشجو ! 
کاملا غیر آکادمیک !
امروز حالم اصلا خوب نبود ... و فکرم خیلی مشغول ... زمان زیادی باقی نمونده و پروپوزالم چندان آماده نیست ... رفتم دانشکده بلکه بتونم یه کم اطلاعات بگیرم و جستجوی منابع کنم تا پروپوزالمو جمع و جور کنم ... رفتم کتابخونه مرکزی مسیر ورود کتابخانه عوض شده بود ... مسئول کتابخونه گفت یه کارت شناسایی بده ... منم دادم ... اونم بهم یه کلید داد ... نمیدونستم از کجا بیام تو ... بعد کلی که یاد گرفتم ورود و خروج کجاست راه افتادم برم تو کتابخونه ... مسئول کتابخونه گفت خانم کیفتونو بزارید تو صندوق بعد برید تو ... دوباره برگشتم بیرون ... یه اشاره کرد به کلید ... تازه متوجه شدم این کلید همون صندوقه هست که باید کیفمو توش میزاشتم ... دوباره رفتم بیرون و وسایلمو گذاشتم تو صندوق و اومدم تو ... خواستم یه عنوان پایان نامه سرچ کنم ... کلا یادم رفته بود از کجا باید شروع می کردم ... کارت کتابخونه هم نداشتم ... خودم فکر می کردم چند ماه پیش حتما ثبت نام کردم ولی مسئولش سیستمو چک کرد گفت ما اصلا چنین اسمی نداریم ... متوجه شدم اصلا برای ثبت نام هم نیومدم ... فکر کن !!!!! دانشجوی ترم ۵ حتی عضو کتابخونه هم نشده باشی ! ... بالاخره با کلی سردرگمی رفتم تو کتابخونه ... یه پایان نامه سرچ کردم و طبق شماره اش رفتم که از توی طبقه بردارم ... مسئول مخزن گفت خانم به اون آقا که مسئولشه بگید براتون میاره شما نباید وارد مخزن بشید! ... دردسرتون ندم بالاخره پایان نامه رو بهم داد ... یه هو صدای موبایلم بلند شد ... یادم رفته بود خاموشش کنم ... دانشجوهایی که اونجا بودند کلی بهم چشم غره رفتند ... دیدم فایده نداره اصلا تمرکز نداشتم ... دغدغه نوشتن پروپوزال و اون همه کاری که تو مرکز دارم و ... رفتم پایان نامه رو تحویل بدم ... مسئول مخزن گفت لطف کنید پایان نامه رو تحویل اون میز بدید و کارتتونو بگیرید ... تازه متوجه شدم قبل از گرفتن پایان نامه باید یه کارت گرو میگذاشتم که نگذاشته بودم ... بی صدا پایان نامه رو گذاشتم رو میز و از کتابخانه رفتم بیرون ... می خواستم اون کلید اولیه رو بدم به مسئول کتابخونه ... خودش متوجه شد گفت کیفتو از صندوق برداشتی ! ... یادم افتاد اول باید کیفمو بر میداشتم بعد کلیدو تحویل میدادم ... خلاصه که امروز فهمیدم چقدر از درس و کتاب و دانشجویی دور شدم ... یک روز کاملا غیر آکادمیک ... خدایا پروپوزالم تصویب بشه ... قول میدم دیگه دانشجوی خوبی بشم ... به خدا دیگه کارامو سر وقت انجام میدم ... اینبارو هم کمکم کن !
۲۴/۸/۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۳۰ شب تهران
پروپوزال ... !
این روزها روزهای سختیه ... فقط تا ۳۰ آذر فرصت دارم پروپوزالم به تصویب رسیده باشه ... و الا اخراج !!! چند روز پیش نامه اش اومد دم در خونه ... قرار بود این اولتیماتوم رو برای همه بفرستند ... هنوز غیر دو نفر هیچ کدوم از بچه های هم دوره پروپوزال تحویل نداده ... اما فقط برای من نامه اومده !!! تازه راه من از همه دورتره ولی نامه اش زودتر رسیده ... اینم از شانس منه ... حتما فکر کردن خیلی بی خیالم ... الان ۵ ماهی میشه اصلا دانشکده نرفتم یعنی دقیقا بعد از آزمون جامع ... امروز که ۲۲ آبان ۸۹ تازه دارم فیش برداری می کنم ... در حال حاضرتهرانم برای ماموریت اداری اومدم ... دلم می خواست برم دانشکده ... اصلا روم نمی شد برم پیش استاد ... بعد از چند ماه بری پیش استاد راهنمات بعدم بگی سلام ... علیک سلام ! من هنوز پروپوزالمو آماده نکردم ! ... خدایا خودت کمک کن و الا به من امیدی نیست ... میشه یعنی یه روز این دوره دکتری تموم شه آیا ؟؟؟؟ البته انشالله ختم به خیر ! ... توصیه می کنم هیچ وقت توی دوره دکتری شاغل نباشید ... فقط درس بخونید ... واقعا خیلی خیلی خیلی سخته
باز هم اشتياق ماه مهر ... !
باز هم ماه مهر از راه مي رسد ... پر از نستالژی های کودکانه دبستان ... کیف کوله پشتی های رنگی ... پاک کن های عروسکی با بوی توت فرنگی که همیشه دوست داشتم گازشون بزنم ... مدادرنگی های ۲۴ تایی دوطبقه که داشتنش روزی غایت آرزوی من بود ... کلاس اول دبستان ... روپوش آبی کم رنگ ... یقه توری سفید ... دفتر های مشق کاهی و ۱۰۰ بار نوشتن از روی کلمات ... که بهتر یاد بگیریم و ... نمیدانستیم که این شاید آغاز اولین تکرار های زندگی ما باشد... و دوران راهنمایی که منو همیشه یاد کتاب قلاب ماهی می اندازه ... و یادم هست زنگ تفریح هر روز مشتاقانه دور هم می نشستیم تا نرگس برامون از کتابهای رمانی که تابستون خونده بود تعریف کنه ... مهرماه همیشه با اشتیاق و انتظار همراه بود ... بوی کاغذ ... بوی تازگی ... کتابفروشی نور ... که با چه شوقی ازش لوازم التحریر می خریدیم ... و همه چیز تا کرده و آماده ... تا فردا ... تا اول مهر ... حالا از آن زمانها سالها می گذره و باز هم ماه مهر مثل همیشه از راه میرسه ... اما ... چند روز پیش بعد از مدتها رفته بودم مسافرت ... دقیقا نزدیکای فردوس بودیم که موبایلم زنگ زد ... ساعت یک ظهر بود ... خانم هاشمی مسئول آموزشمون بود ... بعد از کلی که شناختمش بهم گفت ... مگه شما نمی خواهید انتخاب واحد کنید؟!!! فقط ۲ ساعت دیگه وقت دارید و الا این ترم ثبت نام نمیشید ! ... خدای من ... تازه یادم افتاد ... منم دانشجویم ... اما اونجا وسط بر بیابون !!! چی کار می کردم ... دو خط از شارژ موبایلم هم بیشتر نمونده بود ... فقط زنگ زدم سعیده و آي دي پسووردمو دادم و گفتم برام ثبت نام كن ... نيم ساعت بعد پيامك داد : ( تموم شد ... ثبت نام شدي) ... و به اين ترتيب يك ترم ديگه هم دانشجو شدم !!! 
۱ مهرماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۵۰ عصر پنجشنبه
دومین المپیاد علمی دانشجویان علوم پزشکی از نگاه خودم !
این ماههای گذشته و بخصوص ۱۰ روز گذشته ماهها و روزهای خیلی خیلی پرکاری بود. به محض اینکه آزمون جامع تموم شد و از تهران برگشتم کارای المپیاد شروع شد. البته ما کلا در مرکزمون روزهای آرام بسیار کم داریم ... این روزها به شدت درگیر برگزاری دومین المپیاد علمی دانشجویی علوم پزشکی بودیم ... کار با دانشجو و برای دانشجو همیشه جالبه هرچند خیلی غر می زنند ... اما باز هم خوبه ... المپیاد در طی یک هفته و در دو مرحله انفرادی و گروهی برگزار شد. در دو روز اول دانشجو ها در طی ۵ امتحان پیاپی با هم رقابت کردند که سوالات اغلب از نوع مفهومی بود و با توجه به اینکه در علوم پزشکی معمولا همه چیز عینی و قابل سنجش و دانش محوره و کمتر به مباحث مفهومی و استنباطی توجه می شد چنین آزمونی پدیده جدید و سختی به نظر می آمد. این دومین المپیاد دانشجویی سراسر کشور بود که سال گذشته در اصفهان و امسال در شیراز برگزار شد. یادم رفت بگم این المپیاد در سه حیطه استدلال بالینیُ با موضوع اورژانس و تروما ... حیطه تفکر علمی در علوم پایه با موضوع سلولهای بنیادی ... و حیطه و استدلال و تصمیم گیری در مدیریت با موضوع عدالت در نظام سلامت برگزار شد و هدفش این بود که دانشجویان این بار نه با رویکرد حفظی و دانشی بلکه به صورت مفهومی و استدلالی مباحث علوم پزشکی رو مورد بحث و نقد قرار دهند. مرحله گروهی خیلی سخت و سوالات خیلی سنگین بود ... و معمولا دانشجویان باید به صورت گروهی ابعاد مختلف یک مساله مدیریتی یا سناریوی یک بیماری و یا یک موضوع تحقیقاتی رو مورد بررسی قرار می دادند ... حل مساله می کردند ... نقشه مفهومی میکشیدند ... فرضیه سازی می کردند ... بعد فرضیه ها رو آزمون می کردند و ... . البته این المپیاد درسهای زیادی را برای اساتید هم در بر داشت. خیلی خیلی جالب بود که دانشگاههایی مثل زاهدان و شاهد و جهرم و ارتش تونستند به مرحله گروهی استدلال بالینی راه پیدا کنند و مقام کسب کنند در حالیکه خیلی از دانشگاههای بزرگ حتی نتونستند وارد مرحله گروهی بشوند که بسیار جای تامل و تعمق داره !!!! ... اما در گروه مدیریت که به نظرم خیلی آزمون سخت و سنگینی بود دانشجویان در طی مراحل متعددی موضوعات مربوط به عدالت در سلامت را در سه سطح مفاهیم و کاربرد و تفسیر مورد نقد و بررسی قرار دادند و حاصل کار نهایی آنها در عصر روز آخر ارائه شد ... به یه چیزی که به نظر من می رسید این بود که گروههای که از رشته های مختلف در بین اونها بود خیلی موفق تر بودند تا گروههایی که تک رشته ای بودند. مثلا گروه دانشگاه تهران و ایران هم رشته مدیریت بهداشت و درمان داشتند و هم رشته پزشکی و هم داروسازی و شاید به خاطر همین خیلی همه جانبه تر و با رویکرد بین رشته ای موضوعات رو مورد بررسی قرار داده بودند و هم افزایی بیشتری داشتند در حالیکه گروههای شیراز و مشهد و کرمان که هر سه نفرشون یا پزشکی بودند و یا همه مدیریت علیرغم توانمندی های خیلی خوبشون در مراتب بعدی قرار گرفتند. البته یه چیزی دیگه هم بود ... و اون ترکیب جنسی گروهها بود که به نظر من خیلی مهم بود. گروههایی که هم دختر و هم پسر در گروهشون بود کامل تر تونسته بودند موضوعات رو مورد بررسی قرار بدهند و هم با دید کل نگر و هم جزء نگر به موضوع پرداخته بودند و باز نکته دیگری که در این المپیاد خیلی برام جالب بود اینکه در آزمون مدیریت و زمان ارائه پاورپوینتها که حاصل کار گروهی بچه ها ارائه می شد یک چک لیست به همه گروههای دانشجو ها داده شد و از اونا خواستیم که گروههای رقیب رو ارزیابی کنند. نتایج این ارزیابی خیلی خیلی جالب بود و علیرغم رقابتی که بین گروهها بود و هر گروه در پی حذف گروه مقابل بود اما قضاوتها خیلی جالب و دقیق و مستدل و منصفانه به نظر می رسید البته هنوز داده های این چک لیستها رو کامل تحلیل نکردم اما یک نگاه اجمالی که انداختم به نظرم میرسید حتی در بعضی موارد دانشجو ها از اساتید هم منصف تر هستند و گاهی به نکاتی توجه می کنند که شاید از دید اساتید هم دور باشه ... به نظرم اگر این هوش و توانمندی و تعالی طلبی و انصاف در دانشجو ها بمونه میشه امیدوار بود آینده خیلی بهتر از امروز باشه ... انشالله ...
۱۷مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۸:۵۵ صبح
آخرین آزمون جامع شفاهی
امروز سه شنبه ۸ تیر تولدم بود و آخرین امتحان شفاهی جامع رو هم دادیم ... جلسه خیلی خوب بود... خانم دکتر صباغیان آقای دکتر ابوالقاسمی آقای دکتر قهرمانی خانم دکتر عارفی و روبروم آقای دکتر فتحی نشسته بودند ... امروز احساس خوبی داشتم ... همراه اول اولین کسی بود که تولدم را همون اول صبح تبریک گفت... خدایا به خاطر یه روز خوب دیگه ازت ممنونم
سه شنبه: ۸ تیر ۸۹ دقیقا ۱۱:۵۰ شب ... الان تقریبا یه همچین حسی دارم 
آخرین آزمون جامع کتبی
امروز آخرین امتحان جامع دکتری رو هم دادیم ... دلم نمی خواست برگه امتحانم رو تحویل بدم ... یک حسی داره وقتی آخرین امتحان آخرین مقطع تحصیلی تونو میدید ... نمیدونم ... چیزی شبیه تموم شدن ... و شاید هم یک آغاز مبهم ... امروز یاد کلاس اول دبستانم افتادم ... و اولین معلمم ... خانم ذکاوت ... چقدر زود گذشت با همه طولانی بودنش و البته خیلی راهه تا معلم ! شدن ... امروز یاد این شعر هم افتادم و فکر می کنم احساس این لحظه منو خوب بیان کرده: باید کتاب را بست باید بلند شد... در امتداد وقت قدم زد... گل را نگاه کرد... ابهام را شنید !... باید دوید تا ته بودن...باید به بوی خاک فنا رفت...باید به ملتقای درخت و خدا رسید.... باید نشست... نزدیک انبساط... جایی میان بیخودی و کشف !
چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 23:7
حس قبل از آزمون جامع !
امتحان جامع داشته باشي ... هيچي هم نخونده باشي ... كار هم از هر طرف ريخته باشه رو سرت ... حال درس خوندنم كه نيست ... تو باشي چي كار مي كني ؟ ... ديشب كتاب آموزش عالي و جزوه برنامه ريزي نيروي انساني و ۳ فصل از كتاب توني بوش رو يه جا خوندم !!!!! ... حالا چقدر فهمیدم بماند !... هنوز روش تحقيق هيچي ... خداي من كاش اين روزها زودتر مي گذشت ... پايان نامه هم هيچ كاري نكردم حتي از بابت موضوع هم مطمئن نيستم ...
فقط دلم مي خواست اينا رو بنويسم ... اميدوارم بعد از ظهر ۸ تير وقتي همه اين روزهاي پر استرس تموم شد ... از خوندن اين پست احساس خوبي داشته باشم ... ۸ تير تولدمه ... چه روز با شكوهي بشه !!!!
چهارشنبه ۹خرداد1389ساعت ۱۲:۱۹
:: موضوعات مرتبط:
* خاطرات پایان نامه دکتری،
* وقتی پایان نامه می پیچید،
* خاطرات از نوع آموزش عالی